تبليغاتX
براي امروز

براي امروز

يادم نيست

يادم نيست

انگار لحظه ها هم با من ياري نخواهند كرد

و ديدگانم همچنان به راه تو

سقف آسمانها را خواهد سفت

يادم نيست كجا خواب تو را ديدم

و چرا با آب از شوق آمدنت باز نگفتم

نه از ديروز يادم هست و نه از امروز

هر روز من بي تو حكايت ناتمامي از تمامي ساده هاست

دلم برايت تنگ شده است

يادم نيست از كي و از كجا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 11:46  توسط یاران 

و باز هم حكايت اين ديار

انگار سالهاست كه آشناي اين ديار و

آشناي اين بوي ناخوش زندگي است

كه حتي حضور هميشگي مرا به دست تخيل و ياد سپرده است

و در ميان كوله باري از خاطرات خاك خورده اين روزگار به دنبال من ميگردد

اي كاش هرگز سفر اينگونه آغاز نمي شد

...

مگر تو را چه ميشود كه اين همه صبور

كه اين همه خموش

كه اين همه بريده از اين دنيا

كه خوردن ناني و خسبيدني بي اساس...

و من با تكه اي نان و جرعه اي آب هرگز زنده نخواهم ماند.

مرا از حس زيباي زندگي سرشار كن

كه نه دردم نان است و نه درمانم نان

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 7:54  توسط یاران 

آمده ام كه باز براي تو بنويسم

يادت هست كه براي تو مينوشتم و تو هم با تمامي شوقي كه در وجودت سراغ داشتم نوشته هايم را ميخواندي و مرا با كودكي گذشته ام آشنا ميكردي؟

امروز هم آمده ام كه باز بعد از اين همه روز

بعد از اين همه ماه

بعد از اين همه انتظار

بنويسم

ولي ميترسم و نميدانم كه آيا نوشته هايم را ميخواني؟

من امروز آمدم و ميخواهم بگوييم كه دوستت دارم

مثل هميشه

مثل ديروز و

مثل همين حالا كه دارم برايت مينويسم

دوستت دارم مثل همان روزهاي اول آشناييمان

مثل همان روزهايي كه با شاخه گلي دل همديگر را به دست مي آورديم

و با نگاهي به يكديگر سرريز از شوق بودن با هم ميشديم

و امروز

آنكه براي امروزها مينوشت

در كنار تو و در ميان

لحظه هاي خوش با تو بودن

مستانه سرود دوست داشتن تو را سر ميدهد.

دوستت دارم به قدمت همان روزهاي خوشي كه با هم داشتيم و

باز با هم خواهيم داشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1384ساعت 10:22  توسط یاران 

باور کن که هیچ چیز به اندازه صدای خنده ی آرام و شادمانه ی تو

بر قدرت من ُ بر نشاط و میل به زندگی من نمی افزاید

و هیچ چیز به قدر افسردگی و در خود فرورفتگی تو ُ مرانابود نمی کند و از پا نمی اندازد.

این بزرگترین و پردوام ترین و تکرار پذیرترین خواهشی است که من از تو خواهم داشت .

مگذار که غم سراسر وجود و روحت را به تصرف خود در آورد و هیچ جای کوچکی برای من باقی مگذار.

من به شادی کودکانه تو محتاجم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 11:37  توسط یاران 

می دانی حکایت ناگفته ترین حرفها

چقدر راحت بر روی لبهای خشک و کویر گون زندگی

آهسته آهسته رنگ میبازد؟؟

می دانی

چگونه ناب ترین حدیث دلدادگی

 در خالی ترین سفره ی کلام عا شقانه

جان میسپارد؟؟

می دانی

چگونه بوسه های نیاز

در بی ساحل ترین خواب تن آدمی

به دست موج وحشی آب سپرده میشود؟؟

 می دانی

که من بی حرف و بی حدیث دلدادگی

و شبی خالی از خفتن در تب بوسه

بی تو و بی تو و باز بی تو

...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 11:31  توسط یاران 

گفته بودي كه اگر باز آيي

همه چيز تغيير خواهد كرد

و من چه بي صبرانه منتظر بازگشت تو بودم

و در اين انتظار بي تو و با تو همه چيز تغيير كرد

جز سمت و سوي نگاه تو به زندگي

و آينده اي كه ميبايست در ميان دستان

من و تو

شكل ميگرفت

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 7:27  توسط یاران 

 

همين يك شب است

بخوان و

با بوسه در آرامش يك احتياج

....!!

همين يك شب است

و تمامي ترانه هاي ناتمام ما

در ناتمامي خود ما

جوانه خواهد زد.

بعد از پايان همين يك شب

ما اصلا از همين جا شروع ميكنيم

ما خمار بوسه و عطر نگاه,

ما مدهوش از يك حس نياز

و فرداي ما دوباره آغاز خواهد شد

در كنار هم

و...

ما هم عجب روزگاري درايم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 23:27  توسط یاران 

 

چقدر دلم لك زده بود كه دستانم را به دستان نيايشگر تو

بسپارم!

دستاني كه از رخت آويز اين زندگي شايد ژنده قبايي بيش

سهمي را از آن خود نداند.!.!

چقدر دلم ميخواست كه ديدگانم را به روياهاي نيمه شب تو

ميسپردم

تا از هنگامه ي رستاخيز اين تن,

برايم  لحاف شب از سوسوي ستاره بياوري !!

ولي از مخفي گاه اين كلمات به گريه رسيدم ...

الان هم آمده ام تا  بگويم:

 ديدي كه چه زيبا ولي چه  دور

خواب دوباره برگشتنت تعبير شد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 0:26  توسط یاران 

 

آرامتر بگو

ميترسم!

نميخواهم حتي ستارگان از راز آمدنت با خبر شوند

شايد در اين گوشه و كنار

باد از جانب غريبترين ديار خدا

به سوي همنشيني خلوت ما بوزد

و رازهاي نهان آمدنت را به گوش

اين غربت غم گرفته باز رساند!

آرامتر بگو

ممكن است مهتاب , هم امشب

خيالهاي خوش آمدنت را براي

بركه باز گوييد

بيا با هم برويم يك جاي دور

جايي كه بدون ترس از شب و مهتاب ,

باد و بركه

از شوق بازگشت تو سرمست شويم

و تمام احساسمان را شبيه يك ترانه براي هم

بخوانيم.

بيا امشب بدور از بي قراري و اضطراب

از همين جا شروع كنيم.

انگار همين يك شب است

تمامش كن ,

بلند بگو!!

ديگر از رفتن اين همه حال خوش

در ناتمام ترين ترانه ها هم نميشود سراغ

آرامش را گرفت !

تمامش كن..!

كه ديگر از پي چمدانت به اين حوالي نخواهي آمد

و اين اضطراب هميشگي...

بگو كه ما از اين پس

مراقب ماه و ترانه و روزهاي برباد رفته مان خواهيم بود و

عطر خوش عشق تازه مان را

به دست آب نخواهيم داد!

آهسته تر بگو...

بگذار اين خيال خوش هميشه

ميان عقل و دلم

در اوج باشد

و به خاطر داشته باشم كه

من براي تو هميشه ... بي قرار و ... بي قرار

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1384ساعت 21:59  توسط یاران 

وقتي كه به دنبال تو

كوچه به كوچه ي اين حوالي را ميگردم,

وقتي كه براي داشتن تو لحظه به لحظه اين زندگي را زير و رو ميكنم,

وقتي براي يك دل سير نگريستن تو تا رويا پياده ميدوم,

وقتي كه براي گرفتن دستان تو از بردبان ماه تا كمركش خاطره ها , بالا ميروم,

وقتي براي آرميدن در آغوش تو به تو پناه مي آورم

سخت به دنبال تو ميگردم.

ميگردم به دنبال نشانه اي كه مرا تا سر حد آستان تو راهنمايي كند

وقتي مثل امروز به دنبال تو ميگردم

از ديدن تولد ماه و زايش مهتاب بي نصيب ميمانم

وقتي كه به دنبال تو

از تو ميگذرم

زلالي آب و خنكاي نسيم سحرگاهي را به فراموشي ميسپارم

چون ميدانم كه اگر تو را وراي تمامي اينها يافتم

تو خود هم ماه شبهاي مني و هم مهتاب لحظه هاي تاريكي من

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1384ساعت 23:35  توسط یاران